تبلیغات

محل تبلیغات شما , با قیمت مناسب , برای مشاهده قیمت ها کلیک کنید

منوی شاخه ها

اطلاعات سایت

مهمان
38.107.179.229
نام کاربری:

رمز عبور:



اطلاعات آماری

تعداد مطالب : ۲۸۵
تعداد نظرات : ۵۴
کل کاربران سایت: ۴۶۰
بازدید امروز : ۵۹۰
بازدید دیروز : ۳,۳۸۷
کل بازدیدها : ۹۷۵,۷۸۷
اعضا جدید امروز : 0
اعضا جدید دیروز: ۲
آخرین اعضا :


اعضای آنلاین: 0
مهمان: ۴۲
United States 60.169.0.0
United States 207.46.0.0
United States 2.146.0.0
United States 2.180.0.0
United States 61.160.0.0
United States 60.169.0.0
United States 222.186.0.0
United States 176.31.0.0
United States 65.52.0.0
United States 38.107.0.0
United States 38.107.0.0
United States 38.107.0.0
United States 38.107.0.0
United States 38.107.0.0
United States 91.201.0.0
United States 65.52.0.0
United States 222.186.0.0
United States 65.52.0.0
United States 94.23.0.0
United States 2.183.0.0
United States 222.186.0.0
United States 222.186.0.0
United States 38.80.0.0
United States 91.236.0.0
United States 31.57.0.0
United States 66.249.0.0
United States 60.169.0.0
United States 109.125.0.0
United States 208.115.0.0
United States 60.169.0.0
United States 61.160.0.0
United States 2.186.0.0
United States 60.169.0.0
United States 2.186.0.0
United States 178.252.0.0
United States 109.72.0.0
United States 180.76.0.0
United States 37.63.0.0
United States 66.249.0.0
United States 31.59.0.0
United States 60.169.0.0
United States 180.76.0.0
حاضرین: ۴۲

عضویت سریع

نام كاربري:

آدرس ايميل:

تكرار ايميل:

رمز عبور:

تكرار رمز عبور:

تبلیغات متنی

1- سایت جامعه مجازی ایکس کلوب (xcloob)

آدرس :» http://www.xcloob.ir

 

تفریحی,سرگرمی و تفریح,جالب و خواندنی,
چهارشنبه، 4 آبان، 1390 168aliyousefian
درجه 0/5 (0%) (0 رای)

در بهار جوانی‌ام بودم. زیبا، شجاع، و آماده خطر کردن. در دنیایی سیر می‌کردم شبیه افسانه‌های پریان. سپتامبر ۱۹۶۷ بود که شنیدیم پارتیزان‌ها دارند می‌آیند...

http://upload.nuketeam.net/uploads/13196326571.jpg

چهل و ‌چهار سال پیش، فعال انقلابی، ‌ارنستو چه‌گوارا، ‌ در روستای لاهیگویرا در بولیوی به دست سربازان تحت حمایت سیا کشته شد. خولیا کورتز، دخترک زیبای ۱۹ ساله، آخرین شهروند غیرنظامی بود که او را زنده دید. خولیا این دیدار را به وضوح به خاطر می‌آورد. او در یک نظر دلباخته چه‌گوارا شده بود. پس از سال‌ها وقتی واپسین عشق چریک را برای روزنامه «گاردین» روایت می‌کند هنوز آتش آن نگاه در وجودش زبانه می‌کشد.

بقیه در ادامه ی مطلب



در بهار جوانی‌ام بودم. زیبا، شجاع، و آماده خطر کردن. در دنیایی سیر می‌کردم شبیه افسانه‌های پریان. سپتامبر ۱۹۶۷ بود که شنیدیم پارتیزان‌ها دارند می‌آیند. آن موقع هیچ نمی‌دانستم که مساله چقدر جدی‌ است. فقط خبر را از رادیو شنیده بودم. چیزی که می‌شنیدم برایم به اندازه صدای باران بی‌معنی بود. هیچ نمی‌دانستم چه‌گوارا کیست. فقط می‌دانستم سردسته گروه پارتیزان‌هاست و مبارزی ا‌ست که در تندخویی دومی ندارد. و این را هم می‌دانستم که انسان بسیار دنیا دیده‌ای است. کنجکاو بودم که از نزدیک ببینمش.
روز هشتم اکتبر بود. داشتم برای درس دادن به سمت مدرسه می‌رفتم، اما وقتی به لاهیگویرا رسیدم، از ترس سر جایم خشک شدم. انفجار بود و انبوه دود. یک هواپیمای نظامی بالای سر در آسمان دور می‌زد. یک مرد نظامی دستی به شانه‌ام زد و گفت: «گریه نکن عزیزکم. جنگ پارتیزانی تمام شد».
همان روز، تقریبا نزدیک غروب، یک لحظه از پنجره کلاس «چه» را دیدم. به سختی راه می‌رفت و دو سرباز نگهبان همراهی‌اش می‌کردند. هوا تاریک‌تر از آن بود که بتوانم قیافه‌اش را ببینم. آن شب، در‌‌ همان مدرسه‌ای که من درس می‌دادم باز‌داشت بود. از مدرسه سخت مراقبت می‌کردند و به هیچ‌کس هم اجازه نمی‌دادند چه‌گوارا را ببیند.
صبح روز بعد، یکی از سرباز‌ها داشت به اخبار رادیو گوش می‌کرد و من شنیدم که در اخبار اعلام شد «چه» در جنگل بولیوی مرده است. این خبر کنجکاوی من را بر‌انگیخت، چون به چشم خودم دیده بودم که او وارد لاهیگویرا شده است. بلافاصله تصمیم گرفتم به مدرسه بروم و رو‌در‌رو او را ببینم تا بپرسم برای چه دارد اینجا می‌جنگد.

تعداد نگهبان‌ها در آن ساعت خیلی کم بود، بنابراین من درست جلوی‌ درگاه اتاق ایستاده بودم، اما او در انتهای اتاق روی یک صندلی نشسته بود و نمی‌توانستم درست صورتش را ببینم. سربازی که از «چه» نگهبانی می‌کرد از من پرسید: «خولیا اومدی "چه" رو ببینی؟ باشه. می‌تونی بیای تو.» و من هم وارد اتاق شدم.
از لحظه‌ای که پا به اتاق گذاشتم «چه» به من خیره شده بود و چشم از من برنمی‌داشت. من هم به او خیره شدم. لبخند می‌زدم و کمی هم خجل شده بودم اما بیشتر از هر چیز حیرت کرده بودم. در ذهن کنجکاوم او را مردی زشت و پلید تصور کرده بودم، اما حالا اینجا مردی به غایت زیبا می‌دیدم. سر‌ و وضعش خیلی درب و داغان بود و می‌شد با یک ولگرد اشتباهش گرفت، اما چشمانش می‌درخشید. شادی عظیمی مثل درخشش ناگهانی نور دلم را روشن کرد.
گفت تو خیلی دلنشین و مهربانی. پرسیدم برای چه می‌جنگد و او جواب داد برای آرمان‌هایش. گفت ما اشتباه می‌کنیم که او را آدم بدی می‌دانیم. گفت دارد برای محرومین و فرودستان می‌جنگد. از من خواست به او غذا بدهم و من هم برایش از خانه کمی سوپ آوردم. آنقدر گرسنه بود که یک نفس سوپ را سر‌کشید. وقتی داشت غذا می‌خورد نمی‌توانستم چشم از او بردارم.
بعد او را بیرون آوردند و نگاهی پرشور و آتشین بین ما رد و بدل شد. چشمانش روی من ثابت بود اما من تحمل نگاهش را نداشتم. خیلی قدرتمند و تند و تیز بود. خودم را پشت آدم‌های دیگر مخفی کردم، اما از‌‌ همان پشت سرک می‌کشیدم تا ببینمش. به نوعی، من هم نمی‌توانستم نگاهش نکنم. اما از زیر چشم. در یک لحظه «چه» چرخید و چنان نگاهی به من کرد که مهر آن هنوز روی قلبم باقی‌مانده. هیچ راهی نداشتم جز اینکه عاشقش شوم. زیبایی‌اش میخکوب‌کننده بود.

بعد به سمت خانه برگشتم. در لحظه ورود به خانه صدای تیربار شنیدم. سر جایم خشک شدم و بعد برگشتم و به سمت مدرسه دویدم. جلوی درگاهی جسد را دیدم که در اتاق افتاده بود؛ با دستان گشوده و چشمان باز. نگاهش به سمت در بود. نگاهش به من بود. فکر کردم زنده است. می‌خواستم همین‌طور به او خیره بمانم به این امید که شاید بالاخره پلک بزند یا صورتش تکانی بخورد، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد، کم‌کم‌ آن ته‌رنگ آبی مرده در چشمانش پدیدار شد. صورتش درست مثل چهره عیسی مسیح شده بود و من غم عظیم و عمیقی در دلم احساس کردم. می‌خواستم پا به فرار بگذارم اما پا‌هایم حرکت نمی‌کردند. آنجا، جلوی آن جسد ایستادن کار بسیار سختی بود. جسد مردی که دیدارم با او آنقدر کوتاه اما آنقدر پرشور و سنگین بود. در گوشم طنین صدایش را پر‌رنگ و واضح می‌شنیدم. حرف زدنش مثل آدم‌های تحصیلکرده و با فرهنگ بود. با وقار و با متانت. مثل یک آقا.

«چه» آن مرد وحشی و بی‌رحمی نبود که به ما باورانده بودند. نه. در چشم من او یک انسان زیبا، جوانمرد، و فرهیخته بود. باور ندارم هرگز هیچ‌کس دیگری مثل او در دنیا پیدا شود. هرگز.
همین امروز می‌توانم «چه» را جلوی چشمانم ببینم که به لاهیگویرا وارد می‌شود. می‌توانم او را درست مثل لحظه اولی که دیدمش ببینم.‌‌ همان لحظه‌ای که از دیدن چهره‌اش میخکوب شدم. و می‌توانم جسد‌‌ همان مرد را هم ببینم که بر زمین افتاده، اما هنوز همان قدر زیباست. تصویر «چه» بر وجود من خالکوبی شده است.



لینک های اشتراکی

ارسال به بلینک لیست ارسال به خوشمزه ارسال به ديگ ارسال به فرل ارسال به ردديت ارسال به تکنوراتي ارسال به یاهو مای وب ارسال به 100 درجه کلوب ارسال به بالاترین ارسال به دنباله ارسال به مهندس ارسال به استامبل ارسال به نتوز ارسال به فرندفید ارسال به تویتر ارسال به فیس بوک ارسال به سیمپی ارسال به Windows Live اشتراک گذاری در گوگل ارسال لینک از طریق یاهو مسنجر برای دوستان ارسال به سرویسهای دیگر

تالار گفتمان

مطالب سایت

اختیارات

 چاپ این مطلب چاپ این مطلب نسخه پی دی اف نسخه پی دی اف

پیوندهای مرتبط

 مطالب بیشتر در مورد تفریحی,سرگرمی و تفریح,جالب و خواندنی,
· سایر مطالب نوشته شده توسط aliyousefian

پربازدیدترین مطلب در زمینه :129
مدل لباس بچه گانه , مدل لباس دخترانه , مدل لباس کودک [63,020  بازدید]
مدل های لباس مجلسی دخترانه [15,182  بازدید]
تصاویر زیبا ترین دختر جهان از نگاه کتاب گینس [12,829  بازدید]
مدل لباس دختر بچه ها [10,358  بازدید]
تصاویر خطای دید سری اول [6,715  بازدید]
عکس های ترلان پروانه - pic tarlan parvaneh [5,416  بازدید]
پیراهن های زیبا برای دختران 7 تا 16 سال [4,501  بازدید]
عکسهای برترینهای قرن بیستم [4,071  بازدید]
جذابترین چشمهای دنیا [3,851  بازدید]
تصاویری از هفت گناه کبیره [3,261  بازدید]



قبل از ارسال نظر:

  • توجه کنید که نظرتان در ارتباط با همین مطلب باشد. در غیر اینصورت می‌توانید از فرم تماس استفاده نمایید.
  • در فرم نظرات می‌توانید از برخی کدهای ساده HTML استفاده نمایید.
  • اصلا پینگلیش ننویسید!